الفيض الكاشاني

19

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

نمىگردد ، پس محبوب نيست . در اين صورت خاصيّت آدمى از ميان رفته و حسّ ششمى كه بدان از جانوران ممتاز است و از آن به عقل يا نور يا دل يا هر نام ديگر تعبير مىشود از وجود او رخت بر بسته است و در اين بحثى نيست . ليكن اين امر بى نهايت بعيد است ، چه ديدهء باطن از چشم ظاهر قويتر و ادراك دل از ادراك چشم شديدتر و جمال مفاهيمى كه به وسيله عقل ادراك مىشوند از جمال صورتهاى ظاهرى كه توسّط چشمها درك مىگردد ، بيشتر و برتر است . از اين رو بى ترديد لذّت دل به آنچه از امور شريف الهى درك مىكند و بالاتر از آن است كه به وسيله حواسّ ادراك شود ، تمامتر و كاملتر است و در نتيجه رغبت طبع سليم و عقل صحيح به اين لذّت قويتر و بيشتر است . دوستى جز گرايش به چيزى كه در ادراك آن لذّت است ، معناى ديگرى ندارد ، چنان كه به زودى تفصيل آن خواهد آمد ، بنابر اين محبّت خداوند را تنها كسى انكار مىكند كه بر اثر قصور فهم در حدّ بهايم قرار گرفته و به هيچ رو از مرز مدركات حسّى پا فراتر ننهاده است . اصل سوم - پوشيده نيست كه انسان خودش را دوست مىدارد ، و اين نيز روشن است كه ديگران را هم براى خودش دوستدار است . آيا مىتوان تصوّر كرد كه آدمى ديگرى را براى خود او نه براى خودش دوست بدارد ؟ اين مطلب از مسايلى است كه درك آن براى ضعيفان دشوار است تا آن جا كه اينان گمان مىكنند تصوّر نمىشود كه انسان ديگرى را براى خود او دوست بدارد بى آن كه سواى ادراك ذات وى بهره‌اى از او به وى باز گردد . ليكن حقّ آن است كه اين امر قابل تصوّر و موجود است . از اين رو بر ما لازم است كه اقسام محبّت و اسباب آن را شرح دهيم . روشن است كه نخستين محبوب در نزد هر زنده‌اى نفس و ذات خود اوست ( 1 ) و معناى حبّ نفس ميل انسان به دوام وجود خويش و نفرت از عدم و نابودى آن است ، زيرا آنچه محبوب است ، طبعا ملايم و مطلوب محبّ است . در اين صورت چه چيزى مىتواند در نزد انسان ملايمتر از نفس او و دوام وجودش باشد . همچنين كدام چيز است كه در نزد او منفورتر و مبغوض‌تر از عدم و هلاك اوست . از اين رو آدمى دوام وجود خود را دوست مىدارد و مرگ و كشته شدن مكروه اوست و اين به سبب ترس از وقايع پس از مرگ يا سكرات آن نيست ، بلكه اگر بدون هيچ درد و رنج و يا ثواب و عقابى از اين جهان ربوده شود ، بدين امر خشنود نبوده از آن كراهت خواهد داشت ، و مرگ و عدم محض را جز به هنگامى كه در زندگى دچار رنج و درد شديد مىشود دوست نمىدارد ، و چون گرفتار بلايى مىشود زوال بلا